انتقاد تندیس دادگاه بنگلادش بنگلادش

انتقاد: تندیس دادگاه بنگلادش بنگلادش تظاهرات مسلمانان اخبار اجتماعی

گت بلاگز اخبار اجتماعی حالا ١٨‌ساله‌هاي سوخته‌ايم

خبرنگار ١١ سال بعد از آتش سوزي به سراغ دختران مدرسه « درودزن» رفت تا سرنوشت سخت آنها را روايت كند

حالا ١٨‌ساله‌هاي سوخته‌ايم

حالا ١٨ ساله هاي سوخته ايم

عبارات مهم : جراحي

خبرنگار ١١ سال بعد از آتش سوزي به سراغ دختران مدرسه « درودزن» رفت تا سرنوشت سخت آنها را روايت كند

حالا ١٨‌ساله‌هاي سوخته‌ايم

زنگ مي زند. صداي دختران مدرسه «درود زن» توي گوشم زنگ مي زند. لب هاي پريسا تكان مي خورد. نرگس آرام سرش را پايين انداخته و به جاي خالي انگشتانش نگاه مي كند. دستان پريسا توي هوا مي چرخند، انگشت هاي ارزش را توي آتش كلاس دوم دبستان جا گذاشته اند. صدا زنگ مي زند. زنگ مي زند. تصاوير مغشوشند؛ آتش، فرزند ها، جيغ، نيمكت هاي شعله ور و… لب هاي سوخته پريسا تكان مي خورد. آرام قصه مي گويد. انگار صدايش از دور مي آيد. نرگس انگار آن روز صبح آنقدر فرياد زده كه ديگر از هرچه فرياد است بريده.

پريسا انگار تمام اين سال ها آنقدر توضيح داده و آن صبح لعنتي را مرور كرده كه خسته شده. نرگس دوست ندارد حرف بزند. كوتاه و بريده جواب مي دهد. شايد توي دلش مي گويد «خب كه چي؟ اين همه نوشتن از ما، چيزي براي ما عوض نشده، من هنوز با اين وضعيت كنار نيومدم.» شايد توي دل ارزش خبرهاي ديگري هست، ولی نگاه ارزش پر از مهر و مهمان نوازي هست. صبورند. آرامند. قصه ارزش را براي هزارمين بار براي مان مرور مي كنند:

خبرنگار ١١ سال بعد از آتش سوزي به سراغ دختران مدرسه « درودزن» رفت تا سرنوشت سخت آنها را روايت كند

«٦٠ بار بيهوش شدم. چراغ نفتي گير كرد به لباس يكي از فرزند ها. مي خوام با هزينه خودم جراحي كنم. مدير مدرسه داشت با تلفن حرف مي زد. دارم براي كنكور مي خونم. ما از پنجره داد زديم، به فرزند ها گفتيم ما داريم مي سوزيم. وقتي ميرم بيرون ماسك ميزنم كه آدما كمتر نگاهم كنن. نفت ريخت روي نيمكت چوبي. حلال نمي كنم. امسال همه مون ١٨ ساله ميشيم. اگر مدير سریعتر مي اومد الان من ده تا انگشتم رو از دست نداده بودم. خيلي خشم دارم. امتحان داشتيم. بعد از ١٨ سالگي درصد موفقيت جراحي پلاستيك مياد پايين. پنجره هاي كلاس حفاظ داشت نتونستيم بريم بيرون. امسال بهترين وقت براي جراحي پلاستيك ماست. من بيهوش شده است بودم. دكتر به ما گفت بزرگ بشيد پوستتون خوب ميشه، ولی نشديم. آموزش و پرورش مقصر بود. مدير مقصر بود. خبر آتيش سوزي مدرسه ما بعد از يك هفته به گوش مردم رسيد. حلال نمي كنم… حلال نمي كنم…»

قصه ارزش را هزار بار براي هزار نفر مرور كرده اند، ولی اين بار روايت كردن قصه ارزش يك بخش متفاوت دارد، قصه حالا يك تفاوت بزرگ با گذشته دارد. آنها فقط همين چند ماه سال ٩٦ را وقت دارند تا جراحي پلاستيك انجام دهند و نقاب چسبيده به صورت ارزش را براي هميشه بردارند. آنها فقط امسال را كه ١٨ ساله اند وقت دارند كه از خاطره سال ٨٥ و آن صبح لعنتي شعله ور رها شوند. پريسا مي گويد: «امسال بهترين وقت براي جراحي ماست، عمل جراحي پلاستيك تو اين سن جواب مي ده، اگر از اين سن بگذريم مشخص نيست چه اتفاقي مي افته.»

كوچه هاي درودزن ١١ سال بعد از حادثه

حالا ١٨‌ساله‌هاي سوخته‌ايم

آذر بود كه دِه ملتهب شد. آذر بود كه همه اهالي دويدند به سمت مدرسه اي كه پشت آرامستان دِه در انتهاي خيابان قرار داشت. مادرها تا برسند، خدا ميداند چه كشيدند. خدا مي داند پدرها چطور خودشان را از سر زمين رساندن تا مدرسه. خدا مي داند فرزند ها آن روز چطور با كودكي و خنده و شادابي خداحافظي كردند. يك خداحافظي تلخ. خبر كوتاه بود: «بچه هاي مدرسه سوختند» خبر ويرانگر بود. خبر هنوز در دِه ادامه دارد، هرچند آدم ها كمتر در موردش صحبت مي كنند. ولی خاطره آن روز به تلنگري براي اهالي زنده مي شود. از آن روز آذري سرد و يخ زده يازده سال گذشته. از روزي كه درودزن تلخ ترين فريادها را شنيد. روزي كه آتش پنجه كشيد توي ميدان بازي فرزند ها. از روزي كه لهيب آتش، خنده فرزند ها را بلعيد، ١١ سال مي گذرد.

آن روز كوچه هاي درودزن ملتهب ترين لحظات را تجربه كردند. فرياد جگرخراش فرزند ها تا دنيا است توي گوش دِه مي ماند و صورت آسيب ديده دختران و پسران مدرسه پيش چشم اهالي درودزن قاب مي شود. هنوز هم نام «مدرسه اي كه سوخت» براي اهالي آشناست. از هر كس سراغ فرزند هاي آسيب ديده در آن آتش سوزي را مي گيريم، يك نسبتي با يكي از فرزند ها دارد «خواهر من هم يكي از اون فرزند ها بود»، «پسرعموي من هم سوخت تو اون حادثه»، «يكي از اون فرزند ها همسايه ماست» انگار آن آتش تنها تن فرزند هاي كلاس دوم مدرسه شهيد رحيمي را نسوزانده، آتش صبح آذر ماه ٨٥ دل تمام دِه را به آتش كشيده.

خبرنگار ١١ سال بعد از آتش سوزي به سراغ دختران مدرسه « درودزن» رفت تا سرنوشت سخت آنها را روايت كند

آن روز درودزن چه حالي داشت: «صبح سریع بود، اون روز امتحان رياضي داشتيم. رفتيم سر كلاس كه تمرين رياضي كنيم. معلممون گفته بود من هر وقت ميام سركلاس بايد تخته پاك كن رو بشوريد، به همين خاطر دوستم كه نماينده كلاس بود رفت تا تخته پاك كن را بشوره، وقتي مي خواست از كلاس بره بيرون پوليورش گير كرد به چراغ علاءالدين گوشه كلاس و چراغ افتاد، مخزن نفت چراغ در نداشت و يه تيكه نايلون مچاله شده است به جاي در گذاشته بوديم روش، پلاستيك از جا دراومد و نفت ريخت كف كلاس، نيمكت ها هم چوبي بود و كلاس خيلي كوچك بود.

آتيش خيلي سریع تو كلاس پخش شد. ما هر چي بقيه رو صدا مي زديم هيچ كس به دادمون نمي رسيد. رفتيم دم پنجره و از پنجره به فرزند هاي داخل حياط گفتيم كه كلاس آتيش گرفته تا برن به آقاي عسگري (مدير مدرسه) بگن، مدير به حرف فرزند ها گوش نداده بود و از دفتر مدرسه بيرونشون كرده بود، چند نفر از فرزند ها دوباره رفتن تا به مدير بگن كه كلاس دوم آتيش گرفته، ولی مدير چون با تلفن صحبت مي كرد به حرف فرزند ها گوش نكرده بود، تا اينكه يكي از فرزند ها رفت و سيم تلفن رو از پريز درآورد و آقاي عسگري براي اينكه تنبيهش كند دنبالش كرد و از دفتر اومد بيرون و وقتي به راهرو اومد متوجه شد كه از زير در كلاس ما دود بيرون مي آد.

حالا ١٨‌ساله‌هاي سوخته‌ايم

بعد تلفن زد تا كسي بياد براي كمك، وقتي آمدند براي بردن فرزند ها من افتاده بودم كف كلاس زير ميز. چون خيلي دود پيچيده بود توي كلاس متوجه من كه زير ميز بودم نشدن، داشتن مي رفتن كه من صداشون كردم، كه منم ببرن، وقتي ما رو بردن بيرون و تونستيم نفس بكشيم، دويديم رفتيم در جوي آب جلوي مدرسه كه يخ زده بود، و تنمون رو تو آب يخ شستيم. منتظر مونديم تا سرويس معلم ها بياد. ما رو با سرويس معلم ها بردند بهداري. سوختگي من بيشتر از بقيه فرزند ها بود، من ٦٠ درصد سوختگي داشتم.»

پريسا دقيق و با جزييات آن روز را به خاطر دارد. روزي كه ١١ سال از آن گذشته، ولی هنوز دست از سر خواب هاي فرزند هاي مدرسه برنداشته. هنوز كه هنوز هست، كابوس هاي ارزش رنگ آتش دارد و شعله هاي نيمكت ها سايه انداخته روي زندگي فرزند ها. هنوز پريسا از كودكي اش مي گويد كه در اتاق عمل و بيمارستان گذشت. هنوز دل فرزند هاي كلاس دوم مدرسه شهيد رحيمي براي تمام روزهايي كه نتوانستند بدوند و بازي كنند و بخندند تنگ است.

حالا قد كشيده اند. جواب مادرها و پدرها براي پرسش «اين سال ها چطور گذشت؟» يك خنده تلخ هست، مادر با هر جمله برمي گردد به آن روزهاي سياه، روزهايي كه نمي دانست جواب دخترش را چه بدهد، نمي دانست به داد تن سوخته دخترش برسد يا دل سوخته خودش، صبور و ساكت هنوز هم كنار دختر نوجوانش نشسته. پدر كوه محكمي كه حامي دخترش بوده و هست، كم حرف، مثل همه پدرها كه بيشتر از آنكه چيزي بر زبان ارزش بيايد در دل ارزش غوغايي به پاست. چشم هاي پدرها دنيايي حرف دارد كه درد فرزند ها مجال بيانش را به آنها نداده. در تمام اين سال ها آتش كلاس دوم براي خانواده هاي اين فرزند ها شعله ور بوده.

حالا بعد از ١١ سال دوباره شعله هايش قدافرازي مي كنند. حالا كه فرزند ها ١٨ ساله اند، دلشوره و دلهره منزل را پر كرده. وزارت بهداشت تنها هزينه درمان فرزند ها را در مراكز دولتي تقبل مي كند. اين در حالي است كه پزشكي كه در اين سال ها در جريان پروسه درمان فرزند ها بوده و خانواده ها و فرزند ها به كارش اعتماد دارند، بازنشسته شده است و در بخش خصوصي مشغول كار هست. خانواده ها در اين سال ها هر چه داشته اند هزينه كرده اند براي فرزند ها و حالا هزينه هاي هنگفت جراحي پلاستيك در بيمارستان خصوصي، آنقدري است كه بخواهد خواب پدر را آشفته كند و آرامش مادر را بگيرد.

ققنوس هاي درودزن

سراغ «مدرسه اي كه چند سال پيش سوخت» را كه مي گيريم، مرد انتهاي خيابان را نشان مي دهد. يك سو آرامستان روستاست و سوي ديگر ديوارهاي مدرسه. يك ساختمان نوساز و يك ساختمان كوچك قديمي، پشت در كوچك آهني كه به حياط مدرسه باز مي شود، قرار دارد. از پنجره ها كه توي كلاس ها سرك مي كشيم، نخستين چيزي كه جلب توجه مي كند، رادياتورهاي ديواري سفيد رنگ و نسبتا نو كنار نيمكت هاست.

اينجا از معدود مدارسي است كه در اين منطقه مجهز به شوفاژ شده، ولی به چه قيمتي. به قيمت سوختن ققنوس وار فرزند هاي كلاس دوم در آن صبح ملتهب. آنها تمام كودكي و آينده ارزش را به تن آتش دادند تا بعد از سال ها مسوولان عبرت بگيرند و دانش آموزان امروز مدرسه در كنار اين رادياتورها سرما را بعد بزنند. ولی در همين منطقه در روستاهاي همجوار هنوز كلاس هاي مدرسه با بخاري ها و چراغ هاي نفتي گرم مي شود. انگار قرار نيست قصه ققنوس در مدرسه هاي روستايي ايران تمام شود.

در ساختمان بسته هست. در حياط پشتي چند نوجوان فوتبال بازي مي كنند. آفتاب درودزن نم نم غروب مي كند و دِه هر لحظه كم ترددتر مي شود. از در مدرسه كه بيرون مي آييم، مردي با موتوسيكلتش كنار پاي مان توقف مي كند: «شما دنبال مدرسه اي كه چند سال پيش سوخت، مي گشتين؟» مردي كه راه مدرسه را نشان مان داده بود، به سرايدار مدرسه كه از سر زمين كشاورزي اش بر مي گشت خبر داده بود كه مدرسه مهمان دارد.

مرد سرايدار با بزرگواري همراه مان مي شود با اين جمله كه: «دختر من هم يكي از همون فرزند ها بود» توضيح مي دهد كه آن روزها او در مدرسه ديگري سرايدار بوده، ولی حالا در مدرسه اي خدمت مي كند كه دخترش در آن درس مي خوانده. پريسا همان دختري كه بيشترين درصد سوختگي را در اتفاق داشته، دختر مردي است كه در ساختمان را براي مان باز مي كند تا كلاسي كه آن روز صبح، جهنم فرزند ها شد را ببينيم. مدرسه نوسازي شده، دزدگير الكترونيك دارد و ديوارهايش سفيد و نو شده است اند. ساختمان كوچك مدرسه ٥ كلاس بيشتر ندارد، اتاق سمت راست اتاق مدير مدرسه است و دومين كلاس سمت چپ همان مسلخي است كه آن روز فريادهاي فرزند ها را بلعيد. حالا در چوبي كلاس دستگيره دارد.

كلاس مرتب و تميز، با پرده هاي حرير رنگي تزيين شده. نيمكت هاي نو، شوفاژ ديواري و جاي خالي چراغ نفتي اجزاي كلاس اند. اين كلاس بعد از فريادهاي آن روز فرزند ها، خاطرات زيادي به ياد دارد، خاطراتي از خنده ها و شادي ها و قد كشيدن هاي فرزند ها. كلاسي كه نونوار شده، ولی هنوز هم انگار از درزهايش بوي دود مي آيد و صداي جيغ، انگار پشت پرده هاي حرير آبي پنجره، ٨ كودك دست هاي ارزش را جلوي صورت ارزش گرفته اند و فرياد مي زنند. انگار اين پنجره ها كه حالا دوجداره هم شده است اند، هنوز شرمنده دست هاي پر التماس فرزند هايند كه به آهن زمخت ارزش چنگ مي زدند براي رهايي. تخته ولی همان تخته هست. همان تخته اي كه ديگر دست فرزند هاي كلاس دوم نتوانست رويش با گچ بنويسد. ١١ سال از آن روز گذشته. از روزي كه اين كلاس نقطه پاياني شد براي آرامش و شور كودكي فرزند هايي كه مي درخواست کردند پشت نيمكت هايش قد بكشند.

حالا مرد به نيمكت اول تكيه زده، همان جايي كه ١١ سال يك نيمكت چوبي كه زغال شد، قرار داشت و دخترش پشت آن مي نشست، با دست كنار در ورودي را نشان مي دهد: «علاءالدين اينجا بوده، مي افته كف كلاس» برمي گردد و به انتهاي كلاس كوچك اشاره مي كند: «بچه ها همه شون جمع مي شن دم پنجره، ولی نيمكت ها چوبي بوده و خيلي سریع كل كلاس آتيش مي گيره، پنجره هم حفاظ داشته فرزند ها نمي تونن از پنجره فرار كنن» و بعد از بي خوابي هاي دخترش در سال هاي بعد از آن اتفاق مي گويد: «خواب آروم نداشتن فرزند ها، وحشت و اضطراب باهاشون بود تا سال ها، هنوزم هست.» حالا مدرسه مقاوم سازي شده، مجهز شده، امن شده. كلاس را رنگ كرده اند و برايش نيمكت نو خريده اند. تمام تلاش مدير به كار رفته تا خاطره آن روز از صورت كلاس پاك شود. ولی در ذهن فرزند هاي كلاس دوم آن سال، اين كلاس هنوز دود زده و سياه است.

قضاوت هاي واقعا آزار دهنده

پدر پريسا مي بردمان به انتهاي روستا، كوچه اي كه يك سويش منزل است و سوي ديگرش وسعتي سبز از گندمزاري كه انگار تا بي نهايت ادامه دارد. تاريكي هر لحظه بيشتر مي شود، چراغي ولی روشن است بر سردر منزل آقاي طاهري. پريسا و چند زن ديگر روي زيرانداز نازكي نشسته اند و گپ مي زنند.

در تاريك روشن ساعات پاياني روز قبل از هر چيز مي شود چشمان پريسا را ديد. توي دست هايش مي شود تمام آن روز را مرور كرد. پريسا هم مثل بقيه فرزند ها دستش را برابر صورتش گرفته، ولی نه دستي برايش مانده و نه صورتي. لبخندش و لحن صميمي اش پاگيرمان مي كند تا رو به گندمزار و جلوي در منزل بنشينيم و كمي از ديروز و بيشتر از امروز و فردا بگوييم. امروزي كه تلخ است و فردايي كه مي تواند كمتر تلخ باشد. بعد همراه پريسا به سراغ نرگس مي رويم كه اين روزها براي كنكور آماده مي شود و روايت او را هم از ديروز و امروز و فردا مي شنويم. رگه هايي از اميد را مي شود توي صداي پريسا پيدا كرد وقتي مي گويد: «محمد حسن رفته امريكا براي درمان، من هم مي خوام برم، منتظرم ببينم نتيجه جراحي اون چي ميشه.»

ماجراي صبح آذري مدرسه درودزن را دوباره مرور مي كند و از امروز خودش و ديگر همكلاسي هايش مي گويد: «وقتي سنم كمتر بود سعي مي كردم با اين اتفاق كنار بيام، ولی اين آخرهای ديگه نمي تونم شرايطم رو بپذيرم، بازخوردهايي كه از آدم ها مي گيرم اذيتم مي كنه. اوايل كه مي رفتم دانشگاه همكلاسي هام ماجرا رو نمي دونستند، ولی خودم كم كم براشون گفتم، زياد بيرون نمي رم، چون بعضيا واقعا فرهنگ شون خيلي پايينه، نگاه هاي زشت شون اذيتم مي كنه. البته من تا حدي با اين وضعيت كنار اومدم، ولی بعضي از فرزند ها با ماسك ميرن بيرون. قضاوت هاي مردم واقعا آزار دهنده هست. چند وقت پيش يك نفر تو خيابون به من گفت خدا لعنت كنه پدر و مادرت رو كه تو رو به اين روز انداختن. من هم گفتم تا چيزي رو نميدونيد قضاوت نكنيد. شما چه ميدونيد پدر و مادر من چقدر سختي كشيدن. آیا اينطور در موردشون حرف مي زنيد. من تو مدرسه سوخته ام. خيلي ها فكر مي كنند تقصير پدر و مادرمون بوده. يا فكر مي كنند اسيد روي صورت مون پاشيدن.»

نرگس هم مي گويد: «من نمي تونم با اين عنوان كنار بيايم. نگاه هاي آدم ها اذيتم مي كنه. بيشتر فكر مي كنن تو خانواده اين اتفاق برامون افتاده. وضعيت ما خيلي براشون وحشتناكه. از اول دبيرستان تا الان ماسك مي زنم، حدود ٥ ساله كه وقتي ماسك مي زنم ديگه كسي نگاهم نمي كنه. اگر كسي ازم در مورد دليل اين وضعيت رو بپرسه براش ميگم ولی اگر كسي پرسش نكنه منم چيزي نمي گم. من كلا خيلي با آدمها گرم نمي گيرم، اگر بقيه سمت من بيان باهاشون ارتباط برقرار مي كنم اگر نه، كاري با كسي ندارم. دوسال بود مرودشت درس مي خوندم ولی امسال اواسط سال با فرزند ها كمي دوست شدم و راحت هستم.»

پريسا از زماني كه مي گذرد مي گويد و درصد موفقيت جراحي پلاستيك كه با گذر وقت پايين مي آيد: «امسال بهترين وقت براي عمل جراحي پلاستيك ما هست، اگر از اين سن بگذريم مشخص نيست چه اتفاقي مي افته. شايد الان اين صورت من براي اطرافيانم عادي شده است باشه، ولی اگر قرار باشه وضعيتم با اوج رفتن سنم از اين بدتر بشه، شايد مجبور بشم به هر قيمتي شده است هزينه جراحي ام رو تامين كنم. زماني كه سنم كمتر بود، به پدر و مادرم مي گفتم من همين شرايط رو مي پذيرم و نمي خوام ديگه جراحي كنم.

اما الان واقعا نمي تونم با اين عنوان كنار بيام. ما تازه داريم متوجه مي شيم چه بلايي سرمون اومده، فكر مي كرديم بتونيم با اين عنوان كنار بياييم، ولی الان تو اين سن مي بينيم غيرممكنه. خيلي از دكترها به ما دروغ گفتند، مي گفتند ١٨ سالتون بشه اوضاع پوستتون خوب ميشه، پارسال رفتيم كميسيون پزشكي، همه با هم همراه مادرامون رفتيم، يكي يكي مي رفتيم پيش دكتر و برمي گشتيم، ولی هر كدوم نااميدتر از ديگري از اتاق بيرون مي اومديم. دكتر به من گفت تو بيشتر از اين ديگه نيازي به عمل نداري، در حالي كه وقتي قرار بود به صورت خصوصي جراحي كنيم مي گفتن چه كارهايي مي شود كرد، چه نتايجي ميشه گرفت، ولی حالا كه قرار بود دولتي عمل كنن مي گفتن هيچ كاري نمي شه كرد.»

شين آباد، داغ دوباره، درد دوباره

پريسا توي حرف هايش مي گويد: «مردم فرزند هاي پيرانشهر (دانش آموزان اتفاق ديده مدرسه شين آباد) رو بهتر از ما مي شناسن، حتي گاهي ما رو با اونها اشتباه مي گيرن. خيلي ها حتي اسم درودزن رو نشنيدن و نمي دونن كه اتفاقي مشابه شين آباد توي درودزن قبل از آن افتاده. جالب تر اينكه بعضي مطالب در مورد فرزند هاي شين آباد منتشر مي شه ولی با عكس فرزند هاي مدرسه ما، تو اينستاگرام خيلي اين مورد رو مي بينم. كامنت ميذارم و مي نويسم كه اين عكس فرزند هاي مدرسه درودزن نه شين آباد.» پدر از حمايت هايي كه از فرزند هاي شين آباد شد مي گويد و فراموشي دانش آموزان درودزن.

يك آذر ديگر. يك مدرسه ديگر. آتش ديگر. شعله هايي كه باز به جان كودكان يك مدرسه افتاد. آذرماه ٩١ كه خبر آتش سوزي شين آباد منتشر شد، زخم دل فرزند هاي درودزن باز تازه شد. باز آن روز آذر ٨٥ براي ارزش مرور شد. پريسا از آن روز كه خبر شين آباد را شنيد مي گويد: «تا چند روز هيچ كس نمي تونست با من حرف بزنه، خبرنگارها به من زنگ مي زدند من صحبت نمي كردم، يعني نمي تونستم. چون واقعا با تمام وجودم اون فرزند ها رو درك مي كردم. مي ديدم كه تمام زجرهايي كه ما كشيديم اونها از نو دارند تجربه مي كنن. اميدوارم روزي برسد به جايي برسيم كه براي فرزند ها تو مدرسه هيچ اتفاقي نيفته، چون اين فرزند ها گناهي نكردن كه بخوان مثل ما تاوان بعد بدن.» تاوان چه چيزي را؟ تاوان تسامح را يا بي تفاوتي را؟ تاوان تمركزگرايي هايي مديريتي را يا تاوان تقسيم ناعادلانه امكانات را؟ تاوان چه چيزي را مي دهند اين فرزند ها؟ فرزند هاي درودزن و شين آباد و به شكل فاجعه آميز تر فرزند هاي مدرسه سفيلان قرباني كدام سيستم مديريتي شده است اند؟

پريسا از لحظه هاي همدردي ارزش مي گويد: «من با فرزند هاي شين آباد دوست هستم با هم در تماس هستيم. الان ما همه به بلوغ اجتماعي رسيديم و خيلي پرسشها رو متوجه مي شيم. ولی باز هم گاهي كه نياز به درد و دل داريم همين دوستامون هستن كه مي تونن حرف مون رو بفهمن. كار ما اين شده است كه به هم زنگ مي زنيم و با هم درد دل مي كنيم چون هيچ كس مثل خود ما نمي تونه شرايط مون رو درك كنه. اين اتفاق براي ما هيچ وقت تموم نمي شه، خيلي شب ها به اون روز فكر مي كنم. خوابش رو مي بينم.» نرگس ولی انگار با تمام وجود آن روز با وحشت خداحافظي كرده: «ترسي ندارم ديگه، ديگه از آتيش نمي ترسم.»

يك شوك بزرگ، در يك لحظه تمام آينده فرزند ها پيش چشم ارزش دود شده، در چهل دقيقه اي كه كلاس در آتش مي سوخت، فرزند ها بدترين لحظاتي كه مي شود براي يك انسان متصور شد را از سر گذراندند. جسم ارزش آسيب هاي جدي ديد، ولی روح و روان ارزش هم كم زخم برنداشت در اين حادثه، ولی با تمام اينها كار روان درماني جدي براي ارزش صورت نگرفته: «يه مدتي يه مشاور برامون مي آوردن، ولی تنها كاري كه مي كرد اين بود كه برامون برنامه كودك و كارتون مي گذاشت تماشا كنيم.» انگار كه بخواهد روح كودكي سوخته فرزند ها را زنده كند، به شهادت مادر نرگس هم تنها كار روان درماني كه روي فرزند ها انجام شده است همين بوده. پريسا مي گويد: «زماني كه مي خواستيم بريم دانشگاه و كنكور داشتيم من تصميم گرفته بودم قيد دانشگاه رو بزنم. گفتم من نمي تونم با اين شرايط كنار بيام من با بقيه تفاوت دارم نمي خوام برم كناركساني كه با من تفاوت دارن. رفتم شيراز پيش رييس آموزش و پرورش و گفتم من الان نياز به مشاور دارم كه بتونم تصميم درست بگيرم. گفتن چشم ولی درنهايت اين كار رو نكردن.»

بچه ها آموزش و پرورش را مقصر اين اتفاق مي دانند و بيشتر از آن مدير مدرسه را: «اگر مدير مدرسه سریعتر مي اومد ما رو نجات ميداد به اين وضعيت نمي افتاديم. شايد اگر مدير كمي احساس مسووليت مي كرد ما اين وضعيت رو نداشتيم، مي سوختيم ولي نه تا اين حد كه من ده تا انگشتم رو از دست بدم. چند وقت پيش دوستام اومده بودن كنار رودخونه زنگ زدن گفتن تو هم بيا، رفتم اونجا ديدم مدير مدرسه مون اونجاست با خانواده ش و داره به فرزند هاش شنا ياد ميده. همسرش براي كسي كه كنارش بود داشت در مورد وضعيت من توضيح مي داد كه اين فرزند مدرسه درود زنه و تو آتيش سوزي كلاس مدرسه آسيب ديده و… برگشتم گفتم داري دسته گل همسرتو با افتخار براي بقيه ميگي؟ به مديرمون گفتم اگر اين بلا سر فرزند خودت اومده بود چيكار مي كردي؟ الان داري با خيال راحت داري بهشون شنا ياد ميدي، اصلا به اين فكر مي كني كه چقدر براي ما سخته كه با اين شرايط كنار بياييم؟»

زخم روح فرزند ها تا حدي متاثر از زخم هاي جسم ارزش هست. درماني كه ١١ سال طول كشيده و هنوز نتيجه مطلوبي نداشته. پريسا مي گويد: «خشم و عصبانيتي كه ما داريم به خيلي چيزها بر مي گرده، ما تو بچگي مدام براي جراحي بيهوش مي شديم. ما به خاطر اينكه داروي بيهوشي زياد گرفتيم به مرور وقت اين دارو رومون تاثير گذاشته. نرگس ٦٠ بار بيهوشي گرفته، من حدود ٧٠ بار بيهوشي كامل داشتم.

هر بيهوشي چهار- پنج ساعت طول مي كشيد. من يك سال پيش كه آخرين بار جراحي كردم به هوش نمي اومدم. مادرم پرسيده بود كه آیا دخترم به هوش نمياد؟ دكتر گفته بود دخترت با اين سن كم ٧٠ بار بيهوشي گرفته اصلا الان بعيده زنده بمونه بعد از عمل. الانم بهم گفتن فقط ورزش كنم و يك ساله هيچ عملي انجام ندادم. ما تو بچگي هر ٦ ماه يك بار جراحي داشتيم، اوايل هفته اي يك بار مي رفتيم اتاق عمل بعد شد سه ماه يك بار، بعد از چند سال فاصله اش شد شش ماه يك بار. بعد از جراحي گرف مي زدن، يعني پوست رو از جاي ديگه بدنمون جدا مي كردن و به جايي كه آسيب ديده بود پيوند مي زدن، بعد هم پرستارا كه دلشون نمي سوخت ما رو مي بردن اتاق شستشو و تمام گرف ها رو جدا مي كردن، خيلي دردناك بود.»

اين فرزند ها با كدوم دست مشق بنويسن؟

شش سال پيش بود كه ياس خواننده رپ فارسي، ترانه اي را با نام « از چي بگم» براي فرزند هاي مدرسه درودزن تنظيم و اجرا كرد، ترانه اي تاثيرگذار كه افراد زيادي از طريق آن با داستان فرزند هاي درودزن آشنا شدند، وقتي از فرزند ها در مورد ترانه ياس مي پرسيم، پريسا به گوشي اش اشاره مي كند و مي گويد: «توي گوشيم دارمش» و بعد اضافه مي كند: «بايد از آقاي ياس تشكر كنم به خاطر ترانه اي كه براي ما گفتن و اجرا كردن.

من همكاران شون رو ديدم ولی خودش رو تا به حال از نزديك نديدم. ترانه اش تو دوره اي تركوند، خيلي ها از طريق موزیک ياس تونستن ما رو پيدا كنن. نخستين بار تو مدرسه بودم يكي از فرزند ها اومد گفت شنيدي براي شما موزیک خوندن؟ گفتم نه، اون موقع خيلي هم تو دنياي مجازي نبودم، دوستم گفت فردا ميارم برات، از اون روز تا الان هنوز هم اين موزیک توي گوشيم هست. خيلي زياد تونسته بود زبان حال ما باشه مخصوصا اون قسمتي كه مي گه: «اين فرزند ها با كدوم دست مشق بنويسن؟» نرگس كه در بخشي از اين ترانه نامش برده شده است «ياس نميخواد ته قصه رو هرگز ببنده / چون باز دلش ميخواد كه نرگس بخنده…» در مورد ترانه ياس مي گويد: «خوب بود ترانه اش، خيلي تاثيرگذار بود، ولی به نظرم نتونسته بود حس دروني ما رو اون طوري كه واقعا است بگه. بعضي ها فقط ظاهر آدم رو مي بينند و غم صورت آدم رو مي بينن ولی از درون مون كه خبر ندارن.»

من صداتو به گوش همه مي رسونم

يك اتاق روشن و مرتب در طبقه دوم منزل اي نوساز. اينجا غار تنهايي هاي نرگس هست. جايي كه با خودش تنها مي شود. شايد اتاق بقيه فرزند هاي همكلاسي اش هم جايي شبيه اين غار تنهايي باشد. خلوت، با نشانه هايي از خاطره هايي كه شايد شيرين اند. روي كمد و بالاي تختش پر از عروسك هاي ريز و درشت و رنگي هست. اتاق ١٨ سالگي هاي نرگس، صورتي و مرتب و آرام هست، شاخه هاي گل و شيشه هاي لاك و عطر را بالاي تختش چيده، يك گوشه اتاق پر از كتاب هاي كنكور است كه مرتب روي زمين چيده شده است اند. فلش كارت ها و كتاب هاي آزمون رديف شده است اند كنار هم.

نرگس مي خواهد در دانشگاه شيراز حقوق بخواند و همين است كه در دبيرستان رشته علوم انساني را گزینش كرده. اين روزها اگر خبر رسان تلگرام و اينستاگرام مجال دهد، با جديت براي كنكور آماده مي شود. مي خواهد وكيل شود. شايد قصد دارد حق تمام كودكي هاي خودش و همكلاسي هايش را در دادگاه سرنوشت بگيرد. با پريسا روي تخت نشسته اند. با چشمان ارزش به دوربين لبخند مي زنند و نرگس براي پريسا از آزمون هايش مي گويد و آمادگي اش در كنكورهاي آزمايشي. همكلاسي هاي ١١ ساله كنار هم نشسته اند، يكي اين روزها دانشجوست و به دنبال كار پاره وقت مي گردد و ديگري پشت كنكوري و اميدوار به قبولي در رشته مورد علاقه اش.

آنها بهتر از هر كسي مي دانند كه ١١ سال بعد از صبح ١٤ آذر ٨٥ يعني چه. آنها بهتر از هر كسي بلدند اين ١١ سال را مو به مو و خط به خط مرور كنند. ولی روزهاي ١٨ سالگي براي آنها وقت عبور از سال هاي تلخي است كه از آن صبح شعله ور شروع شد، به سال هاي متفاوتي است كه در صورت تامين هزينه هاي جراحي پلاستيك، مي تواند از ١٨ سالگي براي ارزش شروع شود. فرزند هاي مدرسه درودزن آینده سازترين روزهاي خود را مي گذرانند. ١٨ سالگي فرزند هاي مدرسه درودزن شبيه ١٨ سالگي هيچ كدام از ما نيست. شبيه روزهايي كه در سرمان روياهاي بزرگ مي پرورانديم. فرزند هاي مدرسه درودزن تنها روياي ١٨ سالگي ارزش رهايي از نقاب سمجي است كه سال هاست روي تن ارزش جا خوش كرده. نقابي كه راه نفس كودكي ارزش را بست. اتاق نرگس را ترك مي كنيم، با اين قول كه صدايش را به گوش همه برسانيم و به قول ياس: «كودكي مُرد، در راه كلاسي كه / سوخت و منتظر يه جراح پلاستيكه/ از چي بگم؟ صبح نشده غروب زد / تو قلب فرزند هاي مدرسه درودزن / غصه نخور، صدام بشنو از توي خونت / من صداتو به گوش همه مي رسونم.»

اخبار اجتماعی – اعتماد

واژه های کلیدی: جراحي | فرزند | مدرسه | پنجره | عمل جراحي | اخبار اجتماعی


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs