انتقاد تندیس دادگاه بنگلادش بنگلادش

انتقاد: تندیس دادگاه بنگلادش بنگلادش تظاهرات مسلمانان اخبار اجتماعی

گت بلاگز اخبار حوادث يک قابلمه اسيد و 17ضربه چاقو به‌خاطر شک

اسيد، پنج سال و يک ماه و 20 روز پيش زندگي اين مرد را سوزانده هست؛ چشم و گوش راستش را براي هميشه از او گرفته و صورت اي ديگري به او داده و حالا انبوهي از گوشت و پ

يک قابلمه اسيد و 17ضربه چاقو به‌خاطر شک

يک قابلمه اسيد و 17ضربه چاقو به خاطر شک

عبارات مهم : جراحي

اسيد، پنج سال و يک ماه و 20 روز پيش زندگي اين مرد را سوزانده هست؛ چشم و گوش راستش را براي هميشه از او گرفته و صورت اي ديگري به او داده و حالا انبوهي از گوشت و پوست ورآمده جاي بيني، لب، چانه و گونه روي صورت او نشسته اند. صورت اي که کمترين شباهتي به روزهاي قبل از اسيدپاشي ندارد. محسن مرتضوي ولی بعد از گذراندن تمام روزهاي سخت و پر از درد و زحمت اين چند سال، حالا دوباره به زندگي سلام کرده است.

يک قابلمه اسيد و 17ضربه چاقو به‌خاطر شک

دست هايش با معرق آشنا شده است و تلخي گذر وقت را در اين آشنايي فراموش کرده هست. او يکي از قربانيان اسيدپاشي در کشورمان هست؛ مثل بقيه قربانيان از ضعف قوانين مربوط به اسيدپاشي گلايه دارد و بااين حال اعتقاد است قربانيان اسيدپاشي نبايد منزوي و منزل نشين شوند.

زندگي عادي داشتم

اسيد، پنج سال و يک ماه و 20 روز پيش زندگي اين مرد را سوزانده هست؛ چشم و گوش راستش را براي هميشه از او گرفته و صورت اي ديگري به او داده و حالا انبوهي از گوشت و پ

او در مورد اينکه قبل از اسيدپاشي به چه کاری مشغول بوده هست، مي گويد: «مثل همه شماها يک زندگي عادي داشتم. هم کار مي کردم هم درس مي خواندم؛ دانشجوي سال آخر مهندسي شيمي بودم که اين اتفاق افتاد. زن و فرزند داشتم و منزل ام هم شهرري بود. هنوز هم که هنوز هست، نمي توانم درک کنم که چطور اين اتفاق افتاد. چطور همان آدمي که من چند ماه قبل از حادثه، ضمانتش را کرده بودم که از شرکت بيرونش نکنند، روي من اسيد پاشيد.» او در مورد معرفي اسيدپاش مي گويد: «اسيدپاش، نظافتچي شرکت بود؛ به خاطر توهم و شک بر من اسيد پاشيد.

من چون کارمند تشريفات شرکت بودم، در تمام روزهاي عيد سال91 شيفت بودم و سرکار مي رفتم ولی اين همکارم مرخصي بود. درآن روزها انگار يکي ديگر از همکاران شرکت که مسئول نگهباني بود، براي او مزاحمت تلفني ايجاد مي کرد، پشت تلفن فوت مي کرد، به او مي خنديد و… و متأسفانه اين فرد فکر کرده بود که من آن شخصي هستم که اين مزاحمت ها را برايش ايجاد کرده ام. روز دوازدهم فروردين شيفت من تمام شد و تا شانزدهم همان ماه مرخصي بودم؛ صبح روز هفدهم فروردين رفتم سرکار. ساعت 6:30 صبح بود، ديدم ايشان مشغول نظافت هست، سلام کردم ولی جواب نداد چون فکر نمي کردم مسئله خاصي باشد، رفتم داخل آبدارخانه. ديدم چاي هم دم کرده است و کارها را انجام داده و همه چيز روبه راه هست. همان موقع که مي خواستم براي خودم چاي بريزم، او رفت داخل حياط و دوباره برگشت. من پشتم به او بود و نمي ديدمش. فقط يک لحظه شنيدم که صدایم زد و گفت: من تو را مي کشم… و شروع کرد به فحاشي.

تا من برگشتم، ديدم يک قابلمه اسيد پاشيد توي صورتم…؛ البته اولش حتي يک ذره هم فکر نمي کردم اسيد باشد… فکر کردم آب جوش روي من ريخته؛ گفتم داري چه کار مي کني؟ من ديگر لباس فرم ندارم… الان رئيس مي آيد، همه لباس هايم را خيس کردي ولی بعد يک دفعه سوختن شروع شد؛ جوري که انگار که آتش گرفته باشم. در اين گيرودار ديدم که پيراهنش را اوج زد و يک چاقو هم درآورد. اين را که ديدم، صندلي اي که آنجا روي زمين بود را برداشتم و گرفتم جلوي خودم تا کمتر ضربه بخورم ولی چون چشم هايم مي سوخت و بسته بودم، نمي توانستم از خودم دفاع کنم. بعد افتادم زمين، جوري که هم توي اسيدي که روي زمين ريخته بود، غلت مي خوردم هم چاقو مي خوردم.»

يک قابلمه اسيد و 17ضربه چاقو به‌خاطر شک

92 بار عمل جراحي شدم

محسن مرتضوي در مورد روند درمان خود توضيح مي دهد: «من 92 بار عمل جراحي شده است ام…، شوخي نيست 92 تا عمل جراحي… . يادم است قبل از اين ماجرا وقتي هنوز سالم بودم، يک عمل جزئي روي پايم انجام دادم ولی براي همان عمل کوچک کلي قصه داشتيم تا آماده بشوم و دوباره سرپا بشوم و… ولی الان ديگر عمل جراحي برايم آن قدر عادي شده است که انگار جزئي از زندگي روزانه ام است.

صبح مي روم دکتر، دکتر مي گويد الان مي تواني بستري بشوي، مي گويم بله! زنگ مي زنم به خانواده ام اطلاع مي دهم و بعد عمل مي شوم. به هوش که آمدم، خودم را داخل بيمارستان ديدم… اتفاق يادم بود ولی باز هم نمي دانستم که با اسيد سوخته ام؛ بيشتر فکر مي کردم سوختگي ام با آب جوش هست؛ البته يادم بود که يک مايع سياه رنگي روي من پاشيده شد ولی نمي دانستم که اسيد بوده… اصلا اسيد نديده بودم تا آن موقع. تمام بدنم هم پانسمان بود از سر تا پا… فقط نوک انگشت هايم بيرون بود اين قرباني اسيدپاشي مي گويد: «سال 93 بود که من با مؤسسه نيکوکاري رعد آشنا شدم. در اين مؤسسه يک استاد خيلي خوبي است به اسم استاد پروين خالقي که واقعا دلسوزند. به کمک ايشان معرق را ياد گرفتم.

اسيد، پنج سال و يک ماه و 20 روز پيش زندگي اين مرد را سوزانده هست؛ چشم و گوش راستش را براي هميشه از او گرفته و صورت اي ديگري به او داده و حالا انبوهي از گوشت و پ

من قبل از اين ماجرا، هيچ سررشته اي از هنرنداشتم… هيچ مهارتي نداشتم ولی بعد از يک ترم دوره ديدن، با همکار و شريک فعلي ام آقاي حسين مرداني که ايشان هم معلوليت مادرزادي دارند و معرق کار مي کنند، يک کار جديد را شروع کرديم. يک مدتي داخل پارکينگ منزل کار مي کرديم که سخت بود، بعد پارسال وقتي در نمايشگاه قربانيان اسيدپاشي شرکت کردم با شهرداري بيشترآشنا شدم و به واسطه اين آشنايي، به مرکز خدمات اجتماعي منطقه 15 معرفي شدم و الان چندماهي است که اينجا مشغوليم.

احساس متفاوتي را با معرق تجربه کردم. بگذاريد برايتان مثالي بزنم. وقتي بحث هنر پيش مي آيد، شرايط طوري است که انگار شما با دوستانتان رفته ايد بيرون، رستوراني، پارکي و… يک دورهمي خوب داريد و خيلي به شما خوش مي گذرد و بعد يک دفعه چشمتان به ساعت مي افتد و مي بينيد چند ساعت گذشته و شما اصلا متوجه نشده ايد. اين «بي زماني» را هنر به من هم داده هست. يک وقت هايي صبح مي نشينم پاي معرق و تا شب اصلا يادم مي رود قرص هايم را بخورم. من با معرق توانستم خودم را دوباره پيدا کنم. الان هم که هروقت خيلي ناراحت مي شوم، به عنوان نمونه خيلي درد دارم يک دفعه مي نشينم و يک تابلوي کوچولو مي زنم. يعني هنر و اين کار، درد من را کمتر کرد.»

يک قابلمه اسيد و 17ضربه چاقو به‌خاطر شک

اخبار حوادث – وقایع اتفاقیه

واژه های کلیدی: جراحي | زندگي | عمل جراحي | اخبار حوادث

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs